تبليغاتX
i m M e




















i m M e

توي همسايگي، خيلي ها هستن

اما فقط با يك يا دو نفر صميمي هستي

بقيه رو ديدي سلام نديدي والسلام

پ.ن: بهترین حرفی که میشد از بهترین دوست شنید، مرسی دوست خوبم :x

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 0:46 توسط OpT!miStiC| |

چجوری میشه که گاب یه خرس رو آروم می کنه؟!

تاحدی که خرس با وجود گاب واقعا آرامش میگیره!!!

همزیستی یا رابطه ی انگلی؟!

پ.ن: نفهمیدین! می دونم! :D

پ.ن: دلم می خواد اون سوال رو یکی جواب بده! 

                                                                                       امضا گاب: %زندگی زیباست%

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 17:11 توسط OpT!miStiC| |

در امتداد راهی باریک قدم برمی دارم، در حالی که سایه های تیره همراهیم می کنند!

انعکاس صداهای غریبی را می شنوم که طعنه زنان به من می خندند.

آنجا نشسته و شکنجه م می دهد با صورتی پوشیده و ناپیدا!

مرا به آستانه ی جنون کشاند، به نقطه ی آغاز ...

و اگر او حقیقی نباشد ...  من محکوم شده ام به:

The edge of reality...!‎

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 4:16 توسط OpT!miStiC| |

به همین سادگی 

+ به همین خوشمزگی ...!

پ.ن: اصلا خوشمزه نیست کلی هم تلخس! 

پ.ن: دری وری نیست ... خود حقیقتع! باورکنین!

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 2:17 توسط OpT!miStiC|

هووم

خب، اینجوری بهتر شد!

+حداقل خودم راحت ترم اینجوری

"اینجوری که شد بهتر شد"


پ.ن: می دونم که می دونی برای تو نیست!

پ.ن: از اسپرسو هم تلخ تر! :)

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 1:37 توسط OpT!miStiC|

بیوشیمی 2 شدم: اِهم 9.5 :-"

من که خوشحالم شوما چطوور؟! :D

البته مهم نیست ...

میکروب جاوتز هم شدم 19 

این به اون در! :hammer:

مهمه؟! :-s

+ اصلا مهم نیــــــــست! ولی نمی دونم چرا وقتی به مامانم گفتم همچین نظری نداشت! :-؟؟

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 23:53 توسط OpT!miStiC| |

در حیرتم اگر امشب تنهایی همدمت باشد،

می دانی، کسی می گفت که جهان چونان صحنه ی بازیست،

و هرکس ایفاگر نقش خود.


امروز صحنه خالیست و تو در آن میان ایستاده ایی، 

خیال بازگشتی نیست،

پرده را فرو بیندازید.

پ.ن: سکوت شب رو خیلی دوست دارم :x



نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 1:47 توسط OpT!miStiC| |

  از نویسنده ها خیلی می ترسم ...


خیلی زیاد :|

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 1:37 توسط OpT!miStiC| |

بازی بود ...!
اولين حس يا توصیفي كه میاد توی ذهنت..
دبیرستان بودم، دوم دبیرستان ...

تغییراتش جالب بود برام ... اینم یه آپ جدید ؛)
كلمه دوم دبیرستان 9 ماه پیش الان
عشق: بعدی __! چیزی که برای هیچ کس آرزو نخواهم کرد! تعریف نشده!
من:بهترینیک موجود منفورباید شناختش!
اون:کی؟!_____!مجهول!
زندگی:تعجب انگیز!یه پوچی تعفن آورپر از علامت سوال و تعجب!!!؟؟
مادر/پدر:مامان/باباوالدینکسی که تمام سعیشو می کنه که درکت کنه/پدر
دوست:ندارمخوبش خوبه!
دشمن:تو!خودمبرای بزرگ شدن وجودش خوبه
شریعتی:اووف ... کویر! دوسش دارمبزرگ
هدایت:بوف دوست داشتنی من!نوشته هاش آرومم می کنه
مرگ:می ترسمچیزی که انتظارشو می کشم، یه آرزونمی دونم
ریسک:خودمهه!زندگی من!
سنگ:دوست داشتنیچیزی که بهش عشق می ورزمسنگ!
نفرت:بعضی وقت ها بوده!حس من به نفس کشیدننفرت انگیز
خدا: خیلی بزرگ، خیلی دوست داشتنینیستشبزرگ و مهربون
خوبی:وقتی تو رو می بینم... نه!یه جوک خنده دارتوپ توپم
کینه:ندارمچیزی که هیچ وقت نتونستم داشته باشمهر 4تا فیلمشو دیدم
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 0:46 توسط OpT!miStiC| |


Design By : Night Skin