i m M e
------------------------------------------------------- ویرایش شد! در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته
در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود برای کسی بیان کرد چون
عموما عادت دارند دردهای باور نکردنی را جز اتفاقات عجیب و نادر بشمارند و اگر کسی
آنها را بیان نمود او را به سخره گیرند و با لبخندی از کنارش بگذرند! هیچ دارویی
برای تسکین این دردها وجود ندارد بجز فراموشی، آن هم از طریق شراب و افیون و
موادمخدر! البت تاثیر این داروها موقت است و بعد از تسکین درد را دوچندان می کند! این وبلاگ قرار بود پاک بشه چون داشت خاک می
خورد! چون نمی تونستم حرف هایی رو توش بزنم که توی دلم سنگینی می کرد! نمی تونستم
این درد و زخم لعنتی رو بازگو کنم چون از عاقبتش می ترسیدم! از اینکه دوستام! مسخره
م کنن بیزار بودم! هوم ... یه زمانی به این باور رسیده بودم که تنهام
و باید با این تنهایی بسازم و بسوزم! همینم شده بود من بودم و تنهایی هزار عشق و
صفا و صمیمیت بینمون! تنها من بودم و تنهایی با یه دنیایی تیره و تاریک، ساکت
ساکت! تا اینکه یه پرتویی از نور، یه ستاره پرنده پر زدو اومد توی این دنیای تیره
و تار ! اون موقع بود که دنیای اطرافم برام معنا پیدا کرده بود، منم شده بودم یکی مثه
بقیه منم زندگی می کردم! تازه داشتم طعم زندگی کردن رو می چشیدم که اون پرتوی
درخشنده ی نور تو گرداب تیره و تاریک دنیای من ناپیدید شد! من نتونستم این پرتو رو
برای خودم نگه دارم! شایدم دنیای سرد و تاریک دیگه ای محتاج این پرتوی نور شده
بود، دنیایی که بیشتر به اون نیاز داشت! اون رفت و منو بین اون همه آدم های سرد و بی روح
تنها گذاشت! توی دنیایی که همه چیز و همه کسش برام غریب بود! دلم می خواست برگردم
به همون دنیای تاریک خودم اما نشد! از همه چیزو همه کس می ترسیدم هردم منتظر بودم
که یکی از جایی تو این دنیای عجیب غریب بهم حمله کنه و ... باز همه چیز مثه روز اول شد، باز منو تنهایی و
تاریکی! اما اینبار یه تاریکی ابدی! بازم تنها شدم! اما تنها شدنی که یه بار طعم
شیرین باهم بودن و حس کرده بود! در حقیقت دنیای من دیگه مرده بود و من در گورستانی
سرد و بی روح به تماشای انسان هایی با هزارن چهره ی مختلف بودم که هر کدام ثانیه
به ثانیه صورتکی نو جایگزین صورتک قبلی خویش می کردند! زندگی من مثه شمع خورده خورده آب میشد، یا نه
اشتباه می کنم مثه یه کنده هیزم تر که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزوم های دیگر
برشته و زغال شده ولی نه سوخته است و نه ترو تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران
خفه شده! با خودم می گفتم به قول بزرگی!" درد تو انقدر عمیق است که تو چشمت
گیر کرده و اگر گریه بکنی، یا اشک از پشت چشمت در می آید و یا اصلا اشک درنمی آید!
" به خاطر همین تصمیم گرفتم برم، برم و خودم رو گم
کنم مثه پرنده ای که هنگام مرگش پنهان میشه! خب اینجوری بهتر شد! دیگه شرمنده! ممنون از ستی از غزوو از همه و همه و یه دوست خوبه دیگه! "برگرفته از بوف کور" خوشی های زندگی همیشه یه سمت صفر میل داشته همیشه! اجازه هست اینجا پاک بشه!؟
| Design By : Night Skin |

