|
سکوت ... سکوت ... سکوت ... ! پ.ن:BB30 بفرمائید! ;) پ.ن: عنوان را دریابید! هرکس عنوان را دریافت من را هم در خواهد یافت! :D پ.ن: اگر از سکوت به خشم آمدی ... سکوت کن!
آنها به من می خندند، نمی دانند که من بیشرت به آنها می خندم! گفته بودم چقدر، دکتر شریعتی و صادق هدایت رو دوست دارم!
نجوای باران خسته ام کرده است! تنها همدردم در این شب های سرد و بارانی، صدای ناله های قطار نیمه شب است و بس! بس است باران دیگر نجوا نکن!
در تمامی طول روز فقط در گوشم زمزمه می کند : و این است حقیقت یاس آور زندگی! زنده های امروز چیزی بجر تفاله ی یک زنده نیستند! این جوانان شادابی که می بینی! همه نقاب غم انگیز زندگی بر صورت های زشت و فناشده ی خود زده اند! اینان از تو وحشت زده ترند! اینان محکوم به زندگی هستند، در این شهری که خورشید آن سرد شده و زمینی که دیگر پذیرای مردگانشان نیست! احساسات مرده اند، و دوست داشتن مفهوم گنگ گمشده ای دارد ! شرط لازم برای زندگی در این دیار! محکوم به صفر شدن است و بس! باید همچون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت!
غم! نکنه تو خدایی؟!
خاطرات، خاطرات که در صفحات ذهنم انباشته شده اند. خاطرات، خاطراتی که با گذشت سال ها چون شراب، شیرین شده اند! اندیشه های خفته به جریان می افتند، و به نرمی به زمین فرو می ریزند، همچون برگ های طلایی پاییز در اطراف پاهایم! آنها را لمس کردم و با خاطرات شیرین از هم پاشیدند! خاطرات شیرین! "امکان پذیر نیست از خورشید خواستن که آسمان را ترک کند، امکان پذیر نیست! امکان پذیر نیست از کودکی خواستن که گریه نکرد، امکان پذیر نیست!" من این خاطرات شیرین را در دل خاک، نه! در ته اعماق وجودم دفن کرده ام! و این امکان پذیر است! و من توانستنم! تنها به خاطر گذشته های نه چندان دور ...! می خواهم بگوییم و بنویسم! زیر باران گام برمی دارم، خسته و در انتظار یک سواری در این جاده ی تنهایی! چه دیرپا و چه بسیار دوستت داشتم و عشق من عمیق تر از آن است(بود!)... هرگز نفهمیدم اشتباه من چه بود؟! خواستن آزادی؟! باران همچنان می بارد و آن بالا شهر دیگری است به نام فراموشی! که به آن گام خواهم گذاشت با کفش های پر از باران خود! در جستجوی خود! و نه تو! آری و این امکان پذیر است! و من می توانم! سطر سطر آن کلمات دوست داشتنی ... راه رفتن برروی برف ها و سُرخوردن ها ...قاه قاه خندیدن ها و آرام گریستن ها را! همه و همه را در آن شهر سرد و بی روح به یادگار خواهم گذاشت! و اکنون خالی از تمام آن خاطرات شیرین هستم! دیگر حتی باران هم نمی بارد! آنگاه که از دستانم دور شدی، دیگر جایی برای گذاشتن دست هایم نداشتم! به جز؛ سایبانی از برای چشمانم در مقابل خورشید که برفرازمان بالا می رفت! و تو را نگاه می کردم زمانی که دور می شدی و باید بگذارم که بروی چرا که همه چیز تمام شده است! و این چنین است که بازمی گردم و پشت به تو و رو به سوی بادهای هولناک نوازش گر، در سکوت گام برمی دارم و سعی می کنم به هیچ چیز نیندیشم! قدم هایم را پیش از خودم می فرستم و جاده ی مرده را پیش از خود و با سرعت می پیمایم ، اکنون که همه چیز تمام شده است! و اکنون پایان راه نزدیک است، و من با پرده ی آخر رودررو می شوم! من دوست داشتم، خندیده ام و گریسته ام، اشتباهات خود را داشته ام، سهم خود را از باختن، و اکنون که اشک از چشمانم جاری ست، برایم بس سرگرم کننده است! و می توانم بگوییم، نه با شرمندگی، نه با افسوس آه و ناله ... بلکه با غرور! آن گونه که می خواستم عمل کردم! همه چیز نشان دهنده ی این است که من ضربه ها خورده ام ولی آن گونه که خواستم عمل کردم! و اکنون همه چیز تمام شده است! دیگر اشکی از چشمانم جاری نیست... دیگر اندوهی در سینه ندارم ...! چرا که من توانستم، و این امکان پذیر است! چیزی قدیمی اشک هایی که می ریختم ... چیزی جدید، زمانی که می خواهد برسد! چیزی غمگین، خنده هایی که می کردیم ... چیزی جدید، بهایی که پرداختم! "چیزی ناپایدار بود ... که برایش کوشیدم و صادق نبود!" چیزی قدیمی خنده هایی که می رفت ...! چیزی جدید، خنده هاییی که خواهد آمد...! تنها ... مراقب او باش! احساس شادمانی او مایه تسلای خاطرم خواهد بود. گرچه قلب من از این آخرین بدرود خون می گرید! ولی بازهم می گویم! تمام شد! و من توانستم! و چه تلخ خواهد بود این آخرین بدرود! ولی من توانستم، و باید بگویم: بدرود ای تمامی خاطرات شیرین من! بدرود... --------------------------------- آرش جام واقعا ممنونم که این وب رو برام نگه داشتی ... واقعا ممنونم
|
About![]()
Nobody can go back and start a new beginning, but anyone can start today and make a new ending.. Archivesآذر 1388آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 Links
SinUoUs |