تبليغاتX
i m M e




















i m M e

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز،

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد،

آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح،

بی درنگ، آسمان از روی زمین برم دارد،

یا لااقل همچون قارون، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد .

اما ... نه،

من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را .

من یک " متوسط " بی چاره بودم و ناچار،

محکوم که پس از آن نیز " باشم و زندگی کنم ".

نه، باشم و زنده بمانم .

و در این " وادی حیرت " پرهول و بیهودگی سرشار، گم باشم .

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن در درونش،

خاموش می میرد و آرزوهای سبز در دلش می پژمرد،

در برزخ شوم این " پیدای زشت " و آن " ناپیدای زیبا "، خرد گردم .

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست .

در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که ...

" زندگی " نام دارد!
                                

                                                                                                     "دکتر علی شریعتی"

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 18:7 توسط OpT!miStiC| |

مهربونم؛
اوني كه مي گفتي باهاش كامل ميشي،
       اوني كه مي گفتي باهاش به آرامش مي رسي،
              اون ستاره اي كه مي گفتي واسه داشتنش به همه ي دنيا مي نازي،

حالا داره زير تيغ نرسيدن خرد ميشه ...
نه به اين خاطر كه به عشقش نرسيد ... به خاطر اينكه عشقش تنها موند و نتونست كاري بكنه ..

        حالا هر شب فصل چشماش بهاره ...
        نه به اين خاطر كه به عشقش نرسيد... به خاطر اينكه نتونست تنها آرزوي عشقشو برآورده كنه ..

                  حالا سرد و خاموش حسرت يه بار ديگه گرماي دستاتو مي خوره ...
                  به اين خاطر كه به عشقش نرسيد ... به اين خاطر كه به عشقش نرسيد ..

به خاطر اين پست منو ببخش. دست خودم نيست، هميني هستم كه نوشتم..

هميشه دوست دارم
نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 21:42 توسط OpT!miStiC| |

آدم یه اشتباه رو چند بار میتونه تکرار کنه؟!


پ.ن: یعنی من اشتباه کردم؟! یعنی ...

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 19:9 توسط OpT!miStiC| |

اینکه الان من دارم می نویسم خنده داره

اونم اینجا. دلم می خواد یه بارونی اینجا بباره گرد و خاک اینجارو بشوره.

دلم می خواد اینجا نو بشه تمییز بشه .

دلم می خواد تمام این حرف ها و نوشته ها پاک بشن، برن. واقعا برن. نه اینکه دوباره از نو یه ویرایش بخورن و برگردن.

چقد دلت می خواد بزنی زیرگوشم؟ً خیلی؟! بهت حق میدم. اما فقط تو و تو. اما بقیه رو من باید بزنم زیرگوششون.

آها ، از یاهوو متنفرم! میلمو نمیتونم چک کنم. "آقا حتما لازمه که دارم اینجا میگم!"

کلا از این سیستم متنفرم.

تا حالا شده یکی بهت بگه "خدا داره امتحانت میکنه"؟!

از این جمله متنفرم.

دوست! اینو که شنیدی؟! البته فقط شنیدینا! فقط

آقا جون از هرچی که تو این دنیاس ولی من نمی تونم ازش استفاده کنم بدم میاد! خودخواهم؟ آره من خودخواهم.

وقتی هستی... احساست میکنم ...جلوی چشامی ... ولی هیچ کاری نمی تونم بکنم ...

تو بگو چجوری "صبر" کنم


نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 19:6 توسط OpT!miStiC| |

آسمون که همون آسمونه

خورشید هم هنوز سرجاش وایساده!

باز دوباره هوا کم کم تاریک میشه ..

بازم مثه قبل خورشید جاشو به ماه میده ...

همه چی مثه همیشه س!

فقط دیگه تو نیستی.

هیچ تغییر دیگه ی نیست.

حتی اگه دیگه هیچ منحنی هم نباشه .. بازم همینه! همیشه همین بوده! "چه باشی، چه نباشم!"

پ.ن: تو نیستی چون من هستم!

پ.پ.ن: تو: همون من!

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 21:52 توسط OpT!miStiC| |

نباید تاس بریزم ... بازی خیلی وقته تموم شده! :|

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:47 توسط OpT!miStiC|

لعنت

لعنت

لعنت ...


پ.ن: لعنت

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:41 توسط OpT!miStiC|


Design By : Night Skin