تبليغاتX
i m M e
i m M e


دست خودم نیست می خوام بنویسم اما کلمات هم بازیشون گرفته انگار همشون مست کرده باشند کلی حرف دارم کلی حرف از همه جا حرف هایی که تو دلم مونده حرفای که تو بغضم گیر کرده، حرفایی که نبضم همیشه بهم گوشزد می کنه!

همه ی این حرفا تو سرم سنگینی کرده، کلی فشار عصبی روم ریخته کلی خط خطیم کرده ...

شقیقه هامم دیگه صداشون دراومده! نه می تونم درسی بخونم نه می تونم باکسی حرف بزنم نه می تونم چیزی بنویسم! چجوری باید تمرکز کنم وقتی این همه شلوغی و ازدحام  تو سرم داره غوغا می کنه!؟

چجوری باید تک تک این کلماتو  تو دستم بگیرم؟! چجوری می تونم یه مشت کلمات مست و مجهول رو کنار هم آروم بچینم و حرفامو توش خالی کنم!؟

تازه از کجا معلوم که اگه این کار شدنی شد، شروع نکنند به خندیدن و مسخره کردن و دوباره از همه بپاشند!

نه...! نمیشه این کلمات رو کنار هم چید... مثل وقت هایی شده که زبان و کلمات از شنیدن حرکات و حرف های قفل می کنند! کلمات به اوج بی تابی می رسند و داغ می کنند! همونجایی که سرو گردنت به شدت به حرکت در میان، همون موقعی که لبتو گاز می گیری همون وقتی که با نگاهت کلی حرف می زنی همون وقتی از شدت ناراحتیت شقیقه هات سوت میکشن! همون وقتی که یه خنده تلخ و پر از حسرت وادار می کنی تا روی لبات بشینه...! همون وقتاس که می زنی بیرون و دوست نداری دیگه هیچ وقت برگردی .. همون وقتایی که جاده میشه تمام همدمت و غمخوارت ... همون وقتی که برمی گردی تا لرزش لبات دیده نشن! همون وقتی که سکوت می کنی  با این سکوتت همه چیزو سعی می کنی به بیان برسونی!

اما حیف که هیچ کس پیدا نمیشه تا تو رو بفهمه ...!

پس سعی کن همیشه آروم باشی ...!!!

نوشته شده در Fri 29 May 2009ساعت 17:13 توسط OpT!miStiC| |

  مریم، باباجونی، بسکت، دانشگاه، جادوگران، کنکور، ستاره، خاموشی، دبیرستان، دندون، :دی، خنده، آسمون، گریه، بستنی، صفر، سیما، نیلووو، گِرک مووووو، خوابگاه مدیران، گشت ارشاد، پلیس امنیت اخلاقی، کویر، دربند، سینما آزادی، فرهنگ، مرگ، مررسه، پاییز83، خدا، دایره، میتینگ، تنهایی، پولین، نازنین!!!، نرگس، تالار اسلی، صادق هدایت، بیوشیمی، غریب، دریا، سیگار، زندگی، شکلات، برگ، اون، باغ، درخت گردو و توت، تو، پی سی، ساحل! خِش خِش، برف، مهرناز، جوگیر، تولد، تندیس، پلیس، بوف، نمایشگاه، دوست!!! من، چلچراغ، همشهری!!، جوان!، بوف کور، آرامش، رویا، کابوس!، توهم، برابری، مساوات، هم معنی، بی صدا، فریاد، سکوت ...

مرسی سارا!

بالاخره آپ شد! :D

نوشته شده در Fri 15 May 2009ساعت 23:59 توسط OpT!miStiC| |

اجازه هست اینجا پاک بشه!؟ 

-------------------------------------------------------

ویرایش شد!

  در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

 این دردها را نمی شود برای کسی بیان کرد چون عموما عادت دارند دردهای باور نکردنی را جز اتفاقات عجیب و نادر بشمارند و اگر کسی آنها را بیان نمود او را به سخره گیرند و با لبخندی از کنارش بگذرند! هیچ دارویی برای تسکین این دردها وجود ندارد بجز فراموشی، آن هم از طریق شراب و افیون و موادمخدر! البت تاثیر این داروها موقت است و بعد از تسکین درد را دوچندان می کند!

این وبلاگ قرار بود پاک بشه چون داشت خاک می خورد! چون نمی تونستم حرف هایی رو توش بزنم که توی دلم سنگینی می کرد! نمی تونستم این درد و زخم لعنتی رو بازگو کنم چون از عاقبتش می ترسیدم! از اینکه دوستام! مسخره م کنن بیزار بودم!

هوم ... یه زمانی به این باور رسیده بودم که تنهام و باید با این تنهایی بسازم و بسوزم! همینم شده بود من بودم و تنهایی هزار عشق و صفا و صمیمیت بینمون! تنها من بودم و تنهایی با یه دنیایی تیره و تاریک، ساکت ساکت! تا اینکه یه پرتویی از نور، یه ستاره پرنده پر زدو اومد توی این دنیای تیره و تار ! اون موقع بود که دنیای اطرافم برام معنا پیدا کرده بود، منم شده بودم یکی مثه بقیه منم زندگی می کردم! تازه داشتم طعم زندگی کردن رو می چشیدم که اون پرتوی درخشنده ی نور تو گرداب تیره و تاریک دنیای من ناپیدید شد! من نتونستم این پرتو رو برای خودم نگه دارم! شایدم دنیای سرد و تاریک دیگه ای محتاج این پرتوی نور شده بود، دنیایی که بیشتر به اون نیاز داشت!

اون رفت و منو بین اون همه آدم های سرد و بی روح تنها گذاشت! توی دنیایی که همه چیز و همه کسش برام غریب بود! دلم می خواست برگردم به همون دنیای تاریک خودم اما نشد! از همه چیزو همه کس می ترسیدم هردم منتظر بودم که یکی از جایی تو این دنیای عجیب غریب بهم حمله کنه و ...

باز همه چیز مثه روز اول شد، باز منو تنهایی و تاریکی! اما اینبار یه تاریکی ابدی! بازم تنها شدم! اما تنها شدنی که یه بار طعم شیرین باهم بودن و حس کرده بود! در حقیقت دنیای من دیگه مرده بود و من در گورستانی سرد و بی روح به تماشای انسان هایی با هزارن چهره ی مختلف بودم که هر کدام ثانیه به ثانیه صورتکی نو جایگزین صورتک قبلی خویش می کردند!

زندگی من مثه شمع خورده خورده آب میشد، یا نه اشتباه می کنم مثه یه کنده هیزم تر که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزوم های دیگر برشته و زغال شده ولی نه سوخته است و نه ترو تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده! با خودم می گفتم به قول بزرگی!" درد تو انقدر عمیق است که تو چشمت گیر کرده و اگر گریه بکنی، یا اشک از پشت چشمت در می آید و یا اصلا اشک درنمی آید! "

به خاطر همین تصمیم گرفتم برم، برم و خودم رو گم کنم مثه پرنده ای که هنگام مرگش پنهان میشه!

خب اینجوری بهتر شد! دیگه شرمنده!

ممنون از ستی از غزوو از همه و همه و یه دوست خوبه دیگه!

"برگرفته از بوف کور"

خوشی های زندگی همیشه یه سمت صفر میل داشته همیشه!

نوشته شده در Sun 29 Mar 2009ساعت 22:37 توسط OpT!miStiC| |
 

نوستالژی یعنی من!

نوستالژی یعنی گوش دادن به صدای خنده های از ته دل

یعنی گریه کردن با تمام وجود!

نوستالژی یعنی هِی و سه تا نقطه ...

نوستالژی یعنی:

یکی بود که دیگه نیست!

یعنی یکی بود یکی نبود!

یا همون قصه ی مادربزرگ

شایدم؛ یعنی دوست داشتن!

نوستالژی یعنی دیروز و امروز و فردا!!!

یعنی من، تو و اون و ...

نوستالژی یعنی، اِ یادش یخیر و تموم!

و این یعنی نوستالژی یعنی زندگی در گذر زمان!

چون حس همچین بازی هایی رو ندارم از کسی هم دعوت نمی کنم، ولی خب هرکس خواست بنویسه خوشحال میشیم بخونیم و بگیم هِی یا اِ راس میگه یادش بخیر بعدم  با یه کلیک صفحه رو ببندیم و اینم بشه یه نوستالژی!

آهان نوستالژی یعنی 11 اسفند! روز تولد کسی که الان بین ما نیست!

یا روزهای چهارشنبه! بازم بدقولی

یعنی ستاره!!!

یعنی هوم گذشت، یادش بخیر! و برو خدارو شکر کن که گذشت!

نوستالژی یعنی ما!

نوشته شده در Mon 9 Mar 2009ساعت 22:46 توسط OpT!miStiC| |

قصه گو دیگه بسه قصه نگو این همه دروغ نگو قصه ی لیلی و مجنون و نگو قصه ی شیرین و فرهادو نگو قصه ی آدم و حوا رو نگو قصه ی بید مجنون رو نگو

نگو دنیا شیرینه نگو، نگو آدما خوبن نگو

نگو زندگی قشنگه نه نگو

نگو یکی بود یکی نبود بگو هیشکی نبود

نگو دنیا دو روزه نه نگوو

قصه گو قصه نگو دیگه خوابم نمیاد نه دیگه هیچی نگووو

دیگه هیچی نگو از زندگی واسم نگو

از عشق و عاشقی نگو

نگو غیر از خدا هیشکی نبود

می دونم خوب می دونم همه هستن بجز خدا

بسه دیگه هیچی نگو من دیگه خسته شدم قصه نگوو


نوشته شده در Thu 12 Feb 2009ساعت 0:52 توسط OpT!miStiC| |

ببین بیا یه قولی به من بده! دیگه هیچ وقت به کسی دل نبندی؟! باشههههههههه؟!

می خوای باز بشکننت!؟ می خوای دوباره زیر پاهاشون خوردت کنن؟!

بیخیال این زمونه شو! این دنیا به هچکس رحم نکرده!

بیخیال شو من خوبی تو رو می خوام! باور کن!

بیخیال خاطرات گذشته شو بیخودی ورق نزن دفترتو بببین ! نگاه کن! همش سیاهه! دیوونه دنبال چی میگردی!؟؟! ردی از سفیدی از چی!؟

اینجوری نگام نکن! بیخودی هم گردن این و اون ننداز! تو خودت خواستی؟! چرا بغض می کنی؟! گریه چرا؟!

پاشو، به خودت بیا! آره تو می تونی دوباره! آره می تونی باور کن! بشین یه آسمون بکش یه ستاره یه خورشید یه ماه همشو باهم بکش! چون تو می تونی!

باز چیه!؟ نه امکان نداره، بازم ورق بزن، ورق بزن... امکان نداره! همش سیاهه بقیشو کندیییییی؟! چرا؟!

می خواستی تو گذشته باشی! باشه، باش!

تو همین سیاهی ها باش تا بپوسی برات متاستفم!

تو هیچ وقت نمی تونی!


نوشته شده در Tue 10 Feb 2009ساعت 20:58 توسط OpT!miStiC| |
امشب دوباره خاطرات مهمونم شده بودن!

دوباره تو اومدی با کلی خاطراتت!

هوم! بازم جادوگران، بازم قدیما، بازم مررسه

بازم شیطنت!
بازم بچگی...

دلم برا بچگی تنگ شده!

پ.ن: اصن احساسات برام معنی نشده بود! *شیما فقط می دونه*یک موجود منفور دوست داشتنی :x

پ.ن2: انقدر غریب بود که نمی شد بگم!



نوشته شده در Tue 10 Feb 2009ساعت 1:41 توسط OpT!miStiC| |